دادنِ خبرِ…

دادن خبرهای غیر معمولی…خبرهای شاید ناخوشایند…خبرهای… کار راحتی نیست…
شاید با خودت بگویی… می‌گویم و تمام…
اما تمام فکرهای قبل و بعدش…
کیلومترها می‌روی که چشم در چشم بگویی…بگویی که همه چیز…
اما…
وای به روزی که مخاطبش یکی از بهترین دوستانت باشد…وای به روزی که «بابا» باشد…

نظاره کردنِ…

گاهی فقط باید گوشه‌ای نشست و نظاره کرد…نظاره کرد هر چه را در که در حال وقوع است…پوزخندی باید زد…به گذر زمان…به انتها…به بی ارزش بودن همه چیز…
باید نشست و نظاره کرد و پوزخند زد به روندی که انتظار تلاش و دست و پا زدن بیشترت را دارد…پوزخندی معنادار…به تمامی «تلاشش» برای تحریک کردنت…
باید درست در چشمانش زل بزنی با لبخندی بر لب…فقط یک جمله بگویی…
“هی زندگی…من دیگه نیستم…”…

منطق یکنواخت…

معمولا تا یک سوم ابتدایی اکثر ژتون‌ها جلوی من جمع می‌شد…اما خسته می‌شدم…از یکنواختی…از منطقی بودن…و به یک‌باره به دنبال هیجانِ احتمالاتِ ورق‌ها شیرجه می‌زدم در «ماجراجویی» ریسک‌های «عجیب» و «نشدنی»!…
و اینگونه بود که دو سوم پایانی را به دنبال ژتون‌های از «دست رفته» با «اضطراب» می‌دویدم، شاید که در «پایان»، به «صفر» میل کرده باشم…
زندگی واقعی، اما، متفاوت است…

زندگی واقعی، اما، متفاوت است…
درست نقطه مقابل…
«آرامش» برابر است با «یکنواختی»…و یکنواختی از خط «منطق» خارج نمی‌شود…و من… منطقی‌ترین یکنواختِ «نا‌آرامِ» زندگی…

 

ب.ن: و یکنواختی زندگی، مثل زنگ که فولاد را می‌خورد، زندگی را می‌خورد!

ب.ن:…