یه روزایی دلت نمی خواد از رختخواب بیرون بیای!…نه! درستش اینه، دلت نمی خواد بیدار شی!…

ترکیب عجیبی‌ست…

باز شب شد…

لیوان را پر می کنم…نوای موسیقی که ساعت‌هاست مرا به زنجیر کشیده…مسخ کرده…

ترکیب عجیبی‌ست…

این موسیقی…ترانه…ساز…ملودی…صدا…

ترکیب عجیبی‌ست…

این موسیقی و…

 

گول زدن کودک…

وقتی نیمه‌های شب «مخاطبی» را برای «گفتن» پیدا نمی کنم، چاره‌ای جز «نوشتن» نیست…

جای «گفتن» را نمی‌گیرد…چون آنچه قرار به «گفتن»ش است از جنسی دیگر است…

این نوشتن شاید همچون گول زدن کودک…

روزگاری در این…

و من در رویاهایم مقابل مخاطبی ایستاده ام و واکنش نشان می دهم، که وجود ندارد…نیست شده است…آنان که از بیرون نظاره‌گرند، به سان یک دیوانه مرا می‌نگرند…

اما آن‌ها نمی دانند که «روزگاری در این مکان کاراکتری بود»…

آنقدر میان عقل و احساس در رفت و آمدم این روزها که شمارش از دستم در رفته…همه‌اش در حساب و کتاب و تحلیل و محاسبه جوانب پیشنهاد‌های احساسم هستم…
تحلیل‌ها و محاسبات بیشتر تکراری…هر کدام را از زوایای مختلف بارها سنجیده‌ام…اما باز هم احساس یا نمی‌تواند «نه» را بپذیرد یا نمی‌تواند با ریسک موجود در پیشنهاد و تصمیمش کنار بیاید…
اینجا هم دوباره ترس…

هذیان واره های شبانه ۸…

شب‌هایی که یک سره کابوس‌اند…
حتی خانه پدری و اتاقش هم نتوانست این کابوس را متوقف کند…
انتهای این کابوس جنون است…جنون بیداری…
جنون بیداری در دایره «…»…جنون بیداری در دایره بی انتهای «…» و ترس…جنون بیداری در دایره بی انتهای «…» و ترس و…

متوقف نمی‌شود…فقط اضافه می‌شود…و این یعنی سرطان…غده‌های سرطانی هم دایم تکثیر می‌شوند…دایم اضافه می‌شوند…تا زمانی که همه جا را گرفته‌اند و دیگر سنگینی می‌کنند…و آن زمان است که دیگر…

باور کن انتهای این مسیر جنون است…دیوانگی نه!…چرا که دیوانگی خود عالمی شیرین است!…بهشتی‌ست در نوع خود بی نظیر و بی همتا…اما جنون و فروپاشی روانی! نه!… انتهای این مسیر جنون است و فروپاشی روانی…آن زمان دیگر چیزی باقی نمی‌ماند جز زجر بی انتها و تمام ناشدنی…

کاش بشود این سیکل را شکست…ترس از این جنون، خود جنونی دیگر به همراه دارد…و این یعنی سنگینی مضاعف…یعنی سرطانی در سرطان…یا شاید سرطانی در سرتان!…

هذیان واره‌ های شبانه ۷…

نفس‌هایی که بوی الکل می دهند…اتاق نیمه تاریکی در یکی از غربی ترین نقاط این خاک…

نفس‌ها شاید بوی الکل بدهند، اما ذهن همچنان در حالت عادیست…درجه درک، نرمال است…

و مشکل دقیقا همینجاست!…

و مشکل اینجاست که تمام الکل موجود در خون را به ثانیه ای خنثی می کند…

مشکل…