پاییز…روز یکم…
پاییز که میرسد، حسِ عجیبی به یکباره نمایان میشود…
پاییز که میرسد، حسِ عجیبی به یکباره نمایان میشود…
درست یادم نمیآید، کِی…اما چرخید…حداقل ۹۰ درجه چرخید همه چیز…
درست مثل فیلمها… اما این بار در واقعیتِ حاضرِ زندگیِ خودم!…نه در فیلم…
برای دیگران شبیه فیلم و غیر قابل باور است…
اما برای من که محورهای مختصاتم چرخیده و باید تاثیر این حداقل ۹۰ درجه را در جاذبه و سایر محاسباتم، دخالت دهم، چیزی فرای واقعیت است…
هر «آن» با تمام وجود «حس» میشود…
پیچیده شده و عجیب…
خواب دیدم، در خواب، چشم گذاشتم تا خودم قایم شوم…اما فراموش کردم که چشمانم را باز کنم و خودم را پیدا کنم…
در خواب، از ترس، از خواب پریدم…وسط گندمزاری در دوردستِ بی انتها، دراز کشیده بودم…چشمانم را باز کردم و فهمیدم که در خواب، خواب میبینم…باز چشمانم را بستم تا دوباره در خواب، بخوابم و خوابِ خوابم را ببینم…
در دنیایی دیگر هم از «هیچ» زاده، با «هیچ» درآمیخته و در «هیچ»…
نمی دانم تا کی قرار است «کِش» بازی کنیم من و این نفسها…
اما حوصلهام دارد سر می رود از این بازی تکراری…
یه مونولوگ چند دقیقهای گفت…من مخاطبش نبودم و توی طرف خودش بودم…جدی بود…حس عجیبی داشت…هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش…روون…با این پایان بندی:
“”کو؟!…کو این خدایی که هی می گید بزرگه؟!…ما که هیچی از بزرگیش ندیدیم!…توی این … سال هیچی ندیدیم…اگه بزرگه پس چرا وضعیت ما اینه؟!…چرا…””…
لبخند تصنعی روی صورتم ماسید…تُف توی دهنم خشکید…و هر چه که تا به امروز از فکر کردن بهش فرار کرده بودم، آوار شد توی سرم…همه چیز لرزید…
لبخند تلخی روی لبِ مادرش نشست…شاید سکوتی چند دقیقهای برقرار شد…
و من که همه چیز برام عوض شد…
حدسم به واقعیت نزدیکتر شد و…
و فکری که تو ذهنم بود، جاش محکمتر شد…
سردی لوله رو که روی شقیهات حس کردی، ماشه رو بچکون…
به قدری خستهام که به کمی شهامت نیاز دارم…
پایانِ شبِ سیه، سیهتر از پیش است…
اگر پاییز فصل دلتنگیهای موسمیست…بهار فصل زمینهساز این دلتنگیهاست…