هفتمین... | Se7enth

هفتمین... | Se7enth

پاییز…روز بیست و یکم…

پاییز که می‌رسد، نورِ زرد و نارنجی بعد از ظهری که از پنجره راه خودش را به اتاق باز می‌کند هم فرق دارد…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز بیستم…

پاییز که می‌رسد، نسیم عصر پاییزی، علاوه بر برگ درختان، چیزهای دیگری را نیز می‌ریزد…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز نوزدهم…

پاییز که می‌رسد، فقط آسمان نیست که ابری می‌شود…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز هجدهم…

پاییز که می‌رسد، گویی عقربه‌ها نگاهت می کنند و در گوش هم چیزی پچ پچ می‌کنند…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز هفدهم…

پاییز که می‌رسد، گویی عقربه‌ها با هم حرف می‌زنند…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز شانزدهم…

پاییز که می‌رسد، ساعت‌ها جان می‌گیرند…گویی عقربه‌ها زنده شده‌اند…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز پانزدهم…

پاییز که می‌رسد، گویی عقربه‌ها هم قصد تغییر دارند…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز چهاردهم…

پاییز که می‌رسد، دیدنِ یک عکس، می‌تواند چنان آشوبِ آرامی در درونت ایجاد کند، که از درون از هم بپاشی و کسی خبردار نشود…

  • شب‌نوشت...
  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز سیزدهم…

پاییز که می‌رسد، دیگر روزش فرقی ندارد…هر روزش حسِ پاییز دارد…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت

پاییز…روز دوازدهم…

پاییز که می‌رسد، پاییز رسیده است…

  • مینیمال...
|  پاییز،  پاییز نوشت
جدیدتر »
« قدیمی‌تر
  • روزنوشت…
  • شب‌نوشت…
  • هذیان‌واره…
  • مینیمال…
  • از گذشته…
  • پسرک…
  • دلتنگی…
  • آرشیو
ویرایش توسط «س.ر» از «سیا استودیو»