چرخیدنِ…

درست یادم نمی‌آید، کِی…اما چرخید…حداقل ۹۰ درجه چرخید همه چیز…

درست مثل فیلم‌ها… اما این‌ بار در واقعیتِ حاضرِ زندگیِ خودم!…نه در فیلم…

برای دیگران شبیه فیلم و غیر قابل باور است…

اما برای من که محورهای مختصاتم چرخیده و باید تاثیر این حداقل ۹۰ درجه را در جاذبه و سایر محاسباتم، دخالت دهم، چیزی فرای واقعیت است…

هر «آن» با تمام وجود «حس» می‌شود…

پیچیده شده و عجیب

خوابِ چشم گذاشتن…

خواب دیدم، در خواب، چشم گذاشتم تا خودم قایم شوم…اما فراموش کردم که چشمانم را باز کنم و خودم را پیدا کنم…
در خواب، از ترس، از خواب پریدم…وسط گندم‌زاری در دوردستِ بی انتها، دراز کشیده بودم…چشمانم را باز کردم و فهمیدم که در خواب، خواب می‌بینم…باز چشمانم را بستم تا دوباره در خواب، بخوابم و خوابِ خوابم را ببینم…