بهارِ زمینهساز…
اگر پاییز فصل دلتنگیهای موسمیست…بهار فصل زمینهساز این دلتنگیهاست…
اگر پاییز فصل دلتنگیهای موسمیست…بهار فصل زمینهساز این دلتنگیهاست…
ضربانم بالا میرود…اینبار از ترس است شاید…ترسِ بیماری…ترسِ…
حس و حال و انگیزهای (شاید!) برای انجام هیچ کاری نیست!…
یکی دو قدم میروم میایستم…مینشینم…میخوابم…
مات و مبهوت…
کتابی خواهم نوشت…
داستانهایی برای ننوشتن…
شعرهایی برای نگفتن…
ترانههایی برای نسراییدن…
نقاشیهایی برای نکشیدن…
عکسهایی برای نگرفتن…
فیلمهایی برای نساختن…
سازهایی برای نواخته نشدن…
آهنگهایی برای ساخته نشدن…
نفسهایی برای نکشیدن…
عنوان فصلهای کتابم هستند…
و دوباره روزهای گذرنده از راه رسیدهاند…اما متفاوت با گذشته…
و من نوشتم…بیش از چندین و چند روز…بهتر است بگویم بیش از چندین و چند «شب»…آری من شبها نوشتم و مینویسم…
شبها حس عجیبی دارند…
حسی مرموز، پر از ترس و آرامش…پر از…
اینجا سرزمین شبهاست…اینجا شبها حکمرانی می کنند…این روزها، شبها فائق آمدهاند و حکمران دنیا شدهاند…
بزن باران…
بزن باران که من هم دلم می خواهد روان شوم…
همچون قطراتت که روی زمین به هم پیوستهاند و جوی خروشانی ساختهاند و اگر همچنان ادامه دهی، سیلی میشوند و همه چیز را با خود میبرند…
شاید بهتر است بگویم همه چیز را میشویند…
و ما بازیچههایی هستیم در این بازی بی انتهایی که انتهایش برای ما نمایان است…
«هوا هوای…»…
«رنگ غمُ به شعرِ شادم زده…»…