برف که می‌بارید…

برف که می‌بارید…«سرد» و «سبک» می شدم…«سنگین» اما «آرام» و نرم فرود می‌آمدم…در یکی از گرم‌ترین نقاط این خاکِ غم‌زده، جایی میان دو قبر…دراز می‌کشیدم…دلتنگ…چشمانم را می‌بستم…ضربان مردگان را حس می‌کردم…و‌ پرت می‌شدم در خاطرات تار، با تصاویر واضح…

بی سر و ته اما واقعی…

بیا پز روشنفکری برداریم…پز امروزی و مدرن بودن…
یه لیوان قهوه بریزم، بیام بشینم پای سیستم، نوشته های روشنفکری بخونم…یه قلپ قهوه بخورم و بعدش شروع کنم به نوشتن متنای بی سر و ته….
نه!…
این واقعیته!…پز روشنفکری و مدرنیته و … نیست!
یه لیوان قهوه می ریزم تا حد ممکن تلخ نگه‌ش می دارم…
می شینم پای سیستم…متنای روشنفکری نمی خونم…زل می زنم به مانیتور…یه آهنگ پلی می کنم…شروع می کنم توی سرم با خودم حرف می زنم
گاهی این مکالمات رو تایپ می کنم….
اینکه بی سر و ته هستن برای این نیست که پز خفن بودم بگیرم…برای اینه که یه وقتایی از سر و تهش می زنم…فقط خودم سر و تهش رو می دونم…یه جورایی خود سانسوری می کنم…یه جورایی، رمزنگاری کردم، که خودم می دونم چطور شکسته می شه!…
یه وقتایی همین قدر بی سر و ته و شاید برای دیگران بی معنیه…اما برای خودم پر معنی تر از هر چیزیه…

ذهن و اتاق…

ذهنت در صحرایی در هزاران کیلومتر آن طرف تر زیر نور ستارگان دراز کشیده و از خنکای انتهای شب کویر لذت می برد…

و خودت در اتاقی ۲۰ متری از رفتن به تختخواب، طفره می روی…