…
سال ها پیش…خیلی سال پیش…هر روز می نوشتم…
چالشی بود…اینکه هر روز بنویسم…خوب بود شاید…هر طورکه شده بود می نوشتم…برای خودم شاید رکورد ثبت می کردم…
امروز به یاد آن روزها افتادم…
دور اما نزدیک است…
سال ها پیش…خیلی سال پیش…هر روز می نوشتم…
چالشی بود…اینکه هر روز بنویسم…خوب بود شاید…هر طورکه شده بود می نوشتم…برای خودم شاید رکورد ثبت می کردم…
امروز به یاد آن روزها افتادم…
دور اما نزدیک است…
از روزی که کالبد بی حرکت پدربزرگ رو دفن کردیم یه اتفاقاتی افتاد…
درست از همون روز که دیدم یه آدم وقتی مُرد چقدر سنگین می شه…وقتی مُرد یهو نیست می شه و کالبدش رو داخل فضای تنگی رها می کنن و می رن…یه اتفاقاتی افتاد…
شاید یه چیزایی تغییر کرد…شاید یه چیزایی از بین رفت…شایدم یه چیزایی به وجود اومد…هر چی که هست دیگه مثل سابق نیست…
یک سال از اون روز گذشت..

تغییر؟!…